28.

خرید بک لینک
مثل عبور وحشی باد لای موهامپاییز بی رحمانه گذشت ... باز هم گذشت و باز هم گذشت ...می بینی؟اینهمه آمدن ها ورفتن ها رااینهمه بودن ها وندیدن ها رااینهمه نبودن ها و رفتن ها را ...باز همپاییز مثل برق گذشت .....و من باز متولد شدمو میرانده شدمو پیدا نشده ، گم شدم در هیاهوی این تکرار ِ بی پایان ....میبینی؟بازهم پاییز گذشت .... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۹/۲۸ ساعت 16:38 توسط سارا  |  28....

ما را در سایت 28. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 14:30

بعد از شش سال که دیدم شخوشحال؟ نه نشدمفقط به این فکر میکردم که چرا؟ چطور و چگونه ما رفیق بودیم؟باور کن که مهاجرت همیشه هم چیز خوبی نیست ..بنظرم که چیز خوبی نبودادمی که میدیدم پر از ادعا بود پر از عقده و حقارت و حس خود بزرگ بینی...قبل تر ها هم گفته بودم که رفیق نیست که دوست نیست امااینبار برای همیشه فراموش خواهد شد ...عزیزِ مندوستی فیگور فیلسوفانه نیست که به خودت بگیری و فکر کنی همتراز انسان های متفکر شده ای!دوست ، درد مشترک دارد غم مشترک دارد شادی مشترک دارد حس درک متقابل دارد ....عزیز من ، دوستی به قدمت نیست به کیفیت است ..... دوست درد نیست درمان است ....آدم ها چقدر تغییر میکنند چقدر افول میکنند چقدر حقیر میشوند و زمان تنها شاهد این مدعاست ..... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۰/۰۴ ساعت 16:39 توسط سارا  |  28....

ما را در سایت 28. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 14:30

عجیب است هربار که میخواهم ادم منطقی تری باشم بیش تر خشمگین می شومهربار که بر قدرت ادراک و حس همدردی غلبه کردم مغلوب تر شدمبرای رشد کردن با رشد کردن مقابله میکنمو برای انسانی بهتر شدن ، بدتر میشوم ...میدانی ؟ روزهاست که با خود در کلنجارم بی آنکه در من مجادله ای باشدبی آنکه طرح آزار برای خود کشیده باشم مثل بازی مار و پله هرچه بالاتر میروم نیش میخورم و رو به پایین نزول می کنم ....در من حسی است برای خوب تر دیدن، خوب تر شدندر من کُنشی ست وارونه و غیر قابل کنترل .....میدانی گاهی حس میکنم که صبور نیستم که قدرت تحمل انچه با آن مواجه ام پایین است گاهی میدانم که این یک آزمایش است اما باز هم نصفه نیمه رها میکنم از جایی به بعد جا میزنم درک نمیکنم نمیفهمم نمیخواهم که بفهمم و مدام صدایی در من تکرار میکند که خب به تو چه؟ تو چرا باید جور ادم ها را بکشی؟ تو چرا باید جواب تمام بدی ها را با بخشیدن بدهی تو چرا باید بگذری ؟ اصلا به تو چه؟و همین جاست که از خودم متنفر میشوم از تظاهر به بخشیدن به ندیدن به نشنیدن به مهربان بودن و به گذشتن ...همین جاست که متنفر میشوم....میدانی؟ این روزها همه اش در تضادم ...در تضاد با خودمبا آنچه هستم...در تضاد با زندگی ..... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۰/۰۶ ساعت 1:20 توسط سارا  |  28....

ما را در سایت 28. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 14:30

صفحه بندی